ظلم است که مرا به سخن واداشته! البته که آدم زنده، وکیل-وصی نمیخواهد. و صد البته که شهدای کربلا و ایضا اُسرایش، یک به یک زندهاند! اما آدمیزاد است دیگر، گاهی به گوشهی اعتقادش برمیخورد! امسال بزرگترهای هیات ما، به این نتیجه رسیدند که، دسته راه نیاندازیم... توجیهشان این بود تماشاکنندگان هیاتها بیش از تماشاگران عزای حسین علیه السلام شبیه تماشاچیان مزون عروسی و داماد میباشند!! من البته توجیهشان را قبول داشتم و صد البته موضعشان را نه! که نظرم این بود، اتفاقا! دسته راه بیافتد. خیابانها همه، ظهر عاشورا، برای حسین علیه السلام است. برای زینب کبری علیها صلوات. دسته راه بیافتد، وارثان حجاب اهل بیت علیهم السلام دیده شوند. دسته راه بیافتد، ما بیشماریم... منفعل شدهایم اما، اعتراف میکنم! بزرگترها تعیین تکلیف میکردند. ماندیم در ساختمان هیات و تمام ظهر عاشورا را غریبانه سینه زدیم؛ بر چادرهامان برای چادرهامان سفرهی نذری را هم که جمع میکردند، سر بلند کردیم و گفتیم: مادرجان! ممنونیم! "دستت" درد نکند...
- یکی حجاب
ضعف تمام تنم را گرفته بود... سرماخورده بودم! فین و فینی به راه بود که نگو! سر سفرهی سحری که مرا دید، سگرمهاش در هم رفت؛ - حمیده! یعنی مردهی جذبهاش میشوم وقتی اینطور اخم میکند! - جانم بابا! - دخترم تو مگر مریض نبودی؟ مگر ضعف نکردهای؟ مگر قرار نداری که زودتر خوب شوی و شبهای قدر را از دست ندهی؟ فهمیده بودم چه میخواهد بگوید، نفس است دیگر؛ گاهی هم اینطوری... لقمهام را انداختم و اخمهایم را در هم کشیدم! - بله بابا! و لابد میخواهید بگویید که در سلامت روزهی بیمار، امر دائر است میان وجوب و حرمت! یا میتوانی بگیری که واجب است؛ یا مظنهی ضرر داری و حرام! خندههایش را هم میپرستم! عصبانیت نمیگذارد برای آدم... چندی پیش صدایم کرد، روز قبلش یک پیشنهاد تدریس را بخاطر وجود تعدادی آقا در کادر آموزشی مدرسهای راهنمایی رد کرده بودم. - بابا جان! یادت هست به آن قصهی ماه مبارک و دایر بودن امر میان وجوب و حرمت؟ مسالهی حجاب، همچه مسالهایست! یا قدر مصونیت محجوبی که آنوقت وجوب را پائیدهای! یا قدر محدودیت که آنوقت غرق حرامی! دخترِ هیچیک از مراجع تقلید نیستم اما، حرف بابایم را بسیار...
- یکی حجاب
خوشگلتر شده بود، خوشگل و اتفاقا خوشهیکل! بعد از آن عملِ از مد رفتهی بینی، لبها و خطوط اخمش را داده بود ژل تزریق کرده بودند. گونههایش را هم به گمانم حجیم کرده بود. تَتو هم که از قبل میداشت... خودش که میگفت تمام دورههای چاقی-لاغری موضعی را هم گذرانده!!! (ای کاش میدانستم ممکن نیست حتی یک مرد اینها را بخواند تا دقیقتر توصیفش میکردم... ) خلاصهاش همان که اول گفتم! خوشگلتر شده بود، خوشگل و اتفاقا خوشهیکل! اخیرا اما افسرده به نظر میرسید. دائم بهانه میگرفت: - برو چادرت را عوض کن! سیاهی چادرت مرا افسردهتر میکند! چادرم را که در آوردم! - ای بابا لباست هم که سیاه است... حق داشت طفلی! چند وقتی میشد که با محرم و این حرفها غریبه شده بود! چند وقتی ذائقهاش به کل عوض شده بود! یادم میافتد به منبریِ هیاتمان و اینکه هر سال میگفت: بچهها! انسان باید تمنایش را مدام اصلاح کند! همان منبری هیاتمان راست میگفت! مشکل نباید از سیاهی چادر من باشد! درست که فکر میکنم، من که بیشتر با این سیاهی مانوسم! چه اثر از افسردگی و خمودگی؟! نه که اثرِ آن خروار داروی تقویت قوای جنسی و... باشد!؟ نع! چگونه...
- یکی حجاب