خوشگلتر شده بود، خوشگل و اتفاقا خوشهیکل! بعد از آن عملِ از مد رفتهی بینی، لبها و خطوط اخمش را داده بود ژل تزریق کرده بودند. گونههایش را هم به گمانم حجیم کرده بود. تَتو هم که از قبل میداشت... خودش که میگفت تمام دورههای چاقی-لاغری موضعی را هم گذرانده!!! (ای کاش میدانستم ممکن نیست حتی یک مرد اینها را بخواند تا دقیقتر توصیفش میکردم... ) خلاصهاش همان که اول گفتم! خوشگلتر شده بود، خوشگل و اتفاقا خوشهیکل! اخیرا اما افسرده به نظر میرسید. دائم بهانه میگرفت: - برو چادرت را عوض کن! سیاهی چادرت مرا افسردهتر میکند! چادرم را که در آوردم! - ای بابا لباست هم که سیاه است... حق داشت طفلی! چند وقتی میشد که با محرم و این حرفها غریبه شده بود! چند وقتی ذائقهاش به کل عوض شده بود! یادم میافتد به منبریِ هیاتمان و اینکه هر سال میگفت: بچهها! انسان باید تمنایش را مدام اصلاح کند! همان منبری هیاتمان راست میگفت! مشکل نباید از سیاهی چادر من باشد! درست که فکر میکنم، من که بیشتر با این سیاهی مانوسم! چه اثر از افسردگی و خمودگی؟! نه که اثرِ آن خروار داروی تقویت قوای جنسی و... باشد!؟ نع! چگونه...
- یکی حجاب