دیشب بودیم سفره خونه سنتی یارو مدیرش رفیقمونه، دو تا تخت اونورتر تولد بود این خانوما دونه دونه عین این فشن از جلومون رد میشدن میرفتن اونوری هی یه نگاهیم می کردن و رد میشدن! ما محو این داستانا بودیم یهو مدیرش ازونور با این برف شادیا کلا سفیدمون کرد دخترا زدن زیر خنده ما هنگ کردیم ! چه لحظه اسف ناکی بود ابرومونو برد بی جنبه . میگن دست بچه ندین همینه.
پانتومیم بود کلمه سانتی مانتال همچی سه سوت رسوندم همه کف کردن! یه متر و سانت و یه مقداری عشوه و پاشنه بلند ! همه اول گفتن دافه دافه !!! بعد که سانتو نشون دادم اوکی شدن
اون موقع ها توی حیاطمون دو تا باغچه 100 متری داشتیم و توش پر از درختای رنگارنگ بود! روی درختا خونه درختی درست می کردیم و عشق و حالی بود ! گیلاس انجیر ازگیل و ... یادش بخیر