2- تا که رسیدیم. نشستم کنارت و گفتم که چقدر دلم برای صدایت، بوسیدنت، در آغوش کشیدنت تنگ شده. بعد شعری خواندم برایت. هرچند خودت را زدی به نشنیدن ولی به هر حال من که شعرم را خواندم. نه؟ آره همین مهم است
من این "خودت را زدی به نشنیدن" رو از روی قیافهی این دختره تو عکس گفتم. وگرنه الی تنها کسیه که به حرفای من گوش میکنه و خودش رو نمیزنه به نشنیدن *:
- ardeshir
3- دراز کشیدی و دراز کشیدم. سکوت کردی و سکوت کردم. دست آخر گفتی: یک سوال بپرسم؟ گفتم بپرس جانان من! بپرس. گفتی: در این مزرعه تا چشم کار میکند گندم است و گندم، میخواهم بدانم اینجایش که من را آوردی با یک کیلومتر آنطرفترش چه فرقی دارد که از نظرت دنج تر است؟ گفتم: راستش این یک کیلومتر را طی کردیم تا زمان بخرم، تا فکر کنم احساسم را چطور برایت بیان کنم