با شرمندگي اصلا از لحنش خوشم نيامد!!!!، تازه بهترين عكاس سال خبري حسين فاطمي بود و فكر كنم ايشون (نويسنده اين وبلاگ) در بخش تك عكس خبري اولين جايزه را بردند.
- Ardvisoor
مهدی رستم پور واقعا یک سر و گردن از هر وزشی نویس دیگهای بالاتره. نابغهست این پسر. ولی باید یاد بگیره برای وب اینقدر طولانی ننویسه. خوشحالم که قلمش بعد از مهاجرت همچنان همون قلم جذاب و دوست داشتنی هست
- ardeshir
قدیمها در زیگزاگ گزارش خوبی بود با تیتر: مشروب با طعم آمپول. یادم نیست کدوم یکی از بچهها کار کرده بود ولی هرکی که بود کارش هنوز تو ذهنمه. روحش شاد و یادش گرامی باد به هر حال
- ardeshir
نق بچه دیگه بسه، چاره کار...؟ بالش اذان گو! با بالش شیردهی اذان گو فرزند شما در حین خوردن شیر به صدای آرامش بخش اذان گوش داده و دیگر هرگز نق نخواهد زد!
2- تا که رسیدیم. نشستم کنارت و گفتم که چقدر دلم برای صدایت، بوسیدنت، در آغوش کشیدنت تنگ شده. بعد شعری خواندم برایت. هرچند خودت را زدی به نشنیدن ولی به هر حال من که شعرم را خواندم. نه؟ آره همین مهم است
من این "خودت را زدی به نشنیدن" رو از روی قیافهی این دختره تو عکس گفتم. وگرنه الی تنها کسیه که به حرفای من گوش میکنه و خودش رو نمیزنه به نشنیدن *:
- ardeshir
3- دراز کشیدی و دراز کشیدم. سکوت کردی و سکوت کردم. دست آخر گفتی: یک سوال بپرسم؟ گفتم بپرس جانان من! بپرس. گفتی: در این مزرعه تا چشم کار میکند گندم است و گندم، میخواهم بدانم اینجایش که من را آوردی با یک کیلومتر آنطرفترش چه فرقی دارد که از نظرت دنج تر است؟ گفتم: راستش این یک کیلومتر را طی کردیم تا زمان بخرم، تا فکر کنم احساسم را چطور برایت بیان کنم
بعد که این 5 تا هم جور شد و آخرالزمان نشد یکدفعه همه کتابها رو تصحیح میکنن و به جای 1200 مینویسن 2400 تا! اسمایلی وینستون اسمیت؛ کارمند وظیفه شناس ِ وزارت حقیقت
- ardeshir