در کنار خطوط سیم پیام، خارج از ده دو کاج روییدند،سالیان دراز رهگذران،آن دو را چون دو دوست میدیدند،روزی از روزهای پاییزی،زیر رگبار و تازیانه باد،یکی از کاجها به خود لرزید،خم شد و روی دیگری افتاد،گفت ای آشنا ببخش مرا،خوب در حال من تأمل کن،ریشههایم ز خاک بیرون است،چند روزی مرا تحمل کن،کاج همسایه گفت با تندی،مردمآزار، از تو بیزارم،دور شو دست از...
دور شو دست از سرم بردار،من کجا طاقت تو را دارم،بینوا را سپس تکانی داد،یار بیرحم و بیمحبت او،سیمها پاره گشت و کاج افتاد،بر زمین نقش بست قامت او،مرکز ارتباط دید آن روز،انتقال پیام ممکن نیست،گشت عازم گروه پیجویی،تا ببیند که عیب کار از چیست،سیمبانان پس از مرمت سیم،راه تکرار بر خطر بستند،یعنی آن کاج سنگدل را هم،با تبر تکه تکه بشکستند.
- golnoosh