ما گشتهایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بیآبرو مکن
راز من است غنچه لبهای سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بینهایت است
با یکدگر دو آینه را روبهرو مکن
فاضل نظری (آن ها)
بی قرار توام و در دل تنگم گلههاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصلههاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچلههاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزلههاست
باز میپرسمت از مسئله دوری وعشق
و سکوت تو جواب همه مسئلههاست فاضل نظری
ی خندی و تمام لبت قند می شود
یعنی که عشق صاحب فرزند می شود
جایی که سبز چشم تو بر آسمان وزید
زیباترین بهار خداوند می شود
گل می کند طراوت البرز در دلم
وقتی تنت سپید دماوند می شود
این شعر تازه شیربهای لب تو بود
حالا لبت عروس دو لبخند می شود
[]
فصل بهار ، ماه عسل زیر نور ماه
یک شب اقامت دو نفر چند می شود ؟ ناصر حامدی