با نقطه گذاشتن و رفتن سرِ سطر هم / دیگر چیزی عوض نمیشود، / وقتی قرار است همه چیز / دوباره تکرار شود.
- فریام
دلتنگی هایم همچون شهاب سنگ آواره زمینی ست برای آرام گرفتن کاش میشد روزی آن را میان دست هایی زمینی بخوابانم تا از ترس تنهایی مثل روح های سرگردان اسیر غوغای تمام... - http://golhayekaghazi.blogfa.com/post-15...
جشنواره سراسری داستانک دخیل تمدید شد جشنواره سراسری داستانک 73 کلمه ای دخیل تا 10 اسفند ماه 1390 تمدید گردید. نویسندگان میتوانند حداکثر 3 داستانک خود را با موضوع... - http://hooda56.blogfa.com/post-10...
بازتاب گسترده مراسم سالروز پيروزي انقلاب اسلامي در رسانههاي جهان رسانههاي مختلف جهان و منطقه با پوشش اخبار مربوط به راهپيمايي ميليوني ايرانيان در سالروز 22 بهمن...
این کتاب را مطالعه کنید!صرفا جهت معرفی! http://www.adinebook.com/gp... سرگذشت خواندنی دو خواهر یکی احساساتی و بی محابا و دیگری خویش تن دار.تقابل عقل و احساس در کامیابی ها و ناکامی های این دو خواهر دو فرجام متفاوت را برای آنها به رفم می زند.عشق و سودا همواره از دو مجرای عقل و احساس عبور می کنند و دو نتیجه متفاوت دارند.
و هیچ وقت یك گل را بو نكرده،
هیچ وقت یك ستاره را تماشا نكرده،
هیچ وقت كسی را دوست نداشته،
صبح تا شب كارش همین است كه بگوید: من یك آدم مهمم!
من یك آدم مهمم!
این را بگوید و از غرور به خودش باد كند.
اما خیال كرده... او آدم نیست، یك قـــــــــارچ است!
شازده کوچولو
آنتوان دو سنت اگزوپری
به حافظ تو خود بهتر از همه مي داني كه چگونه همگي ما ، از خاك تا افلاك، در بند هوس اسيريم؛ مگر نه اين است كه عشق، نخست غم مي آورد و آنگاه نشاط مي بخشد ، و اگر هم كسي درنيمه راه آن از پاي در افتد ديگران از رفتن نمي ايستند تا راه را به پايان برند؟ پس اي استاد ، مرا ببخش اگر گاه در رهگذري دل در پاي سروي خرامان مي نهم كه به ناز، پا بر سرزمين ميگذارد و نفسش چون باد شرق، جان مشتاقان را نوازش مي دهد؟ حافظا! بگذر لحظه اي در بزم عشق تو بنشينم تا در آن هنگام كه حلقه هاي زلف پرشكن دلدار را از هم مي گشايي و به دست نسيم يغماگر مي سپاري، پيشاني درخشانش را چون تو با ديدگان ستايشگر بنگرم و از اين ديدار، آيينه ي دل را صفا بخشم ، آنگاه مستانه گوش به غزلي دهم كه تو با شوق و حالت در وصف يار مي سرايي و با اين غزلسرايي ، روح شيفته ي خويش را نوازش مي دهي. سپس اي استاد، ترا بنگرم كه در آن لحظه كه مرغ روحت در آسمان اشتياق به پرواز در مي آيد، ساقي را فرا مي خواني تا با شتاب مي ارغواني در جامت ريزد و يك بار سيرابت كند و خود بي صبرانه در انتظار مي ماني تا باده ي گلرنگ، زنگار انديشه از آئينه ي دلت بزدايد و آنگاه...
more...
- Ramin Fakhari
اعتراف چه چیز را دشوار می توان پنهان داشت؟ آتش را که در روز دودش از راز نهان خبر می دهد و در شب شعله ای پرده می درد. عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند زیرا هرچه عاشق در راز پوشی بکوشد باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر می دهد. ولی آنچه از این دو دشوار تر پوشیده است شعر شاعر است:زیرا شاعر که خود دل در بند سخن خویش دار.ناچاز جهانی را شیفته ی آن می خواهد.لاجرم آن قدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند که خواه سخنش بردل نشیند و خواه جان بفرساید همه ی آن را بشنونددر خاطر نگاه دارند.
- Ramin Fakhari
تقلید حافظا دلم می خواهد از شیوه ی غزب سرایی تو تقلید کنمچون تو قافیه پردازم و غزل خویش را به ریزه کاری های گفته ی تو بیارایم به معنی اندیشم و آنگاه بدان لباس الفاظ زیبا پوشانم.هیچ کلامی را دو بار در قافیه نیاورم مگر آنکه با ظاهری یکسان معنایی جدا داشته باشم.دلم می خواهد همه ی این درستور ها را به کار بندم تا شعری چون تو.ای شاعر شاعران جهان سروده باشم. ای حافظ هم چنان که جرقه ای برای آتش...
more...
- Ramin Fakhari