اعتراف میکنم حدود 10 - 12 سال پیش عقیده داشتم خواندم رمان و داستان وقت تلف کردن است. فکر میکردم که تنها باید کتابهای مرتبط با کار را خواند یا اصولا باید کتابهایی را خواند که چیزی یاد میدهند و عقیده داشتم که نکتهای از داستان و رمان خواندن در نمیاد. اما این عقیده خیلی پابرجا نماند. خاطرم نیست چرا و چطور داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو رو خواندم. اما همان یکبار داستان خواندن کافی بود تا همه بنیانهای فکری من در مورد فضای داستان و رمان بیفایده بودن خواندن آنها بهم بریزد. چیزی که در آن داستان وجود داشت به سادهترین شکل ممکن میتوانم بگویم زندگی و احساس بود. وقتی خواندن آن داستان را که نامش را بخاطر نمیارم، تمام کردم نمیتوانستم خودم را از جزییات آن رها کنم. خیلی ساده اتفاقی برای من افتاده بود که نمیتوانستم از فکر کردن به آن دست بکشم.
- Amir Mehrani