روزنوشت باید کسی باشد که بتواند تو را از این دنیا بردارد و ببرد. برای لحظه ای حتی. برای دمی. باید کسی باشد که تو به لحظه ای، دمی، فقط او را ببینی و نه هیچ چیز دیگر. حتی اگر در شلوغ ترین خیابان شهر باشی و در پر رفت و آمد ترین ساعت روز. چه برسد به کوچه ای خلوت در غروب یک روز سرد شعر نوشت چه سرگردان است این عشق که باید نشانی اش را از کوچه های بن بست گرفت چه حدیثی است عشق که نمی پوسد و افسرده نیست حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود احمد رضا احمدی عکس نوشت
- Luminous
باید کسی باشد که تو را بردارد ببرد جایی.. بی غم.. بی غصه..
- AɖoɱidƏ
روزنوشت وقتی بی دلیل دلگیر می شوی. وقتی بی منطق می شوی و ازرده. وقتی نمی توانی حتی با خودت کنار بیایی. وقتی نمی شود حتی با خودت حرف بزنی. وقتی بهانه هم نداری که بگیری و باز هم کز می کنی گوشه ای بی بهانه. وقتی نه منتظری و نه چیزی می خواهی اما ناخودآگاه از خیلی ادم های دور و نزدیک توقع داری. وقتی یک سوی ات می گوید مهم نیست و یک سوی دیگرت از فرط اهمیت موضوع سقوط می کند در بغض. وقتی تشخیص نمی دهی حسی که داری پشیمانی است یاعذاب وجدان یا دوست داشتن...برو جایی، گوشه ای، تنها سر کن تا وقتی که خودت بتوانی خودت را بفهمی. برو و چشمانت را ببند و گوش هایت را بگیر و دهانت را بدوز، تمرکز کن روی همان نقطه تاریک وجودت. هر چقدر که لازم است بمان...تا آخر دنیا حتی. بمان. اما اگر برگشتی دیگر بی دلیل آزرده نشو. دیگر بی بهانه کنج غم منشین. دیگر ناخودآگاه نباش پی نوشت برای تمام آنها که بی دلیل دلگیرشان می شوم شعر نوشت وقتی گفتم: دوستَت میدارم میدانستم که الفبایی تازه را اختراع میکنم ، به شهری که در آن هیچ کس خواندن نمیداند ! شعر میخوانم ، در سالُنی متروک وَ شرابم را در جامِ کسانی...
- Luminous
روزنوشت لحظه هایی هم هست که انگار خودت را تازه دیده ای در آینه درونت. از خودت تعجب می کنی. از خودت عصبانی می شوی. از خودت عذر می خواهی. عاشق خودت می شوی. برای خودت غم می خوری. خودت را شماتت می کنی. خیره می شوی ناباور که این منم. بعد وقت هایی هم هست که واکنشی نشان می دهی در لحظه، که چند ساعت یا حتی چند روز ناباور به درونت خیره می شوی. از آن نگاه های خیره ناباوری که ارام و آهسته پر می شود از تلخی و لبریز می شود از بیزاری. گاهی هم حتی کارت می شود به چند بار تکان دادن سرت که یعنی خیلی متاسفم. که این یعنی باورم نمیشه تو این کار رو کرده باشی. که این یعنی برات متاسفم تو همچین آدمی بودی؟ که این یعنی عزیزم برو بمیر.بعد که این لحظه ها تکرار شود و فاصله زمانی این مکرر شدن، کم شود و کم شود و وقتی بیاید که ببینی روزگارت شده خیره شدن به منی که نمی شناسی اش، دور می شوی. به بزرگترین کشف زمان می خورد اما به همان بزرگی برایت تلخ هم می شود وقتی دریابی تمام این منی که همه عمرت در کالبدت بوده، همه شعار بوده از سر ناخودآگاهی و آرمان گرایی و نادیده انگاری و آرزو. و بعد کز می کنی انگار همه دنیا را از تو...
- Luminous
روزنوشت این روزها ناگهان خواب می پیچد به تمام اندامم. دست هایم را که می گیرد، دیگر جانی برای فشردن دستان بزرگش ندارم. به چشم هایم که می ریزد، انگار من از شب صد ساله بیداری آمده ام و پلک هایم با هم مهربان می شوند و روی هم می خزند.تنگ می گیرد تنم را پیچک وار و من گنگ و لمس، برای بغل کردنش به تمامی، فقط یک صندلی می خواهم. نه از آنها که می توان لم داد و گرم اند، برای هم آغوشی ما یک صندلی چوبی پر سر و صدا هم کافی ست. اما این همه داستان نیست. داستان من، خستگی است. نه از خستگی های روزمره؛ رفتن ها و دویدن ها و کار کردن ها و شب بیداری ها. نه! خستگی ام جنس دیگری دارد که خواب را اینطور به آغوشم می افکند. خستگی ام عمق دارد، از این گرد و غبار روی پوستم نیست. از کشمکش من و درونم است. از این درگیری و مونولوگ های طولانی. از این سر و کله زدن های طولانی با دختری که درونم چشم به نفرت می درد. خستگی ام از زندگی با این من است. از حرف هایش. از رفتارش. از دیدن ها و شنیدن هایش. از قضاوت هایش. از تصمیم هایش. این من است که خواب را به تنم می اندازد، تا بپیچد پی نوشت از این جنگ بدون صلح فرسوده شدم شعر نوشت خواب...
- Luminous
روزنوشت گاهی باید که تنها بماند. باید که دور بماند. باید که اصرار نکنی خوب شود. بخندد. حرف بزند. غذا بخورد. گاهی باید که اجازه دهی در تاریکی امنش بماند. باید که بگذاری در جهان لال مانده اش آسوده بنشیند و خیره شود به هر کجا که می خواهد. گاهی باید که نپرسی چطوری؟ نپرسی خوبی؟ مکرر نکنی سوال چه شده را. گاهی باید که بگذاری دور بماند. گاهی باید دست از اجبار بهبود یافتنش بکشی. اجبار زندگی کردنش. اجبار گفتنش. خفتنش. اجبار نفس کشیدنش. گاهی باید که بگذاری وا دهد. برود بمیرد. همین است. گاهی باید بگذاری برود بمیرد. شاید از همین مرگ باشد که دوباره زنده شود وقت هایی هست که مهربانی ها و عاشقی ها و توجه و اصرار و اجبار، زندگی نمی بخشد. باید بگذاری این من درونت برود گوشه ای در لالی و کری و کوری، بنشیند. آنقدر معلق بماند در خلاء نمی دانم چه، که بمیرد. این من بمیرد. بهتر. اگر توانست از مرگش متولد شود که چه بهتر. اگر نتوانست هم بمیرد بهتر. راحت تر. این همه نکشش به زندگی این من درون داغون خسته را. لطفا بگذار برود بمیرد پی نوشت این روزها عجیب شاکی از اجبار زندگی ام شعر نوشت فراموشی پس از زخم زخم پس از...
- Luminous
دیگه دلم بودن با هیچ ادمی رو نمیخواد. بودن در هیچ کجا رو. دیدن هیچ کس رو. شنیدن هیچ حرفی رو.تمام
میدونم که دلداریم میدی خب...شایدم نمیخوام اصلا شروع کنم سارا...نمیدونم
- Luminous
خب شروع کن در هر صورت هر پایانی صرفن بد نیست شاید خب باشه
- AɖoɱidƏ
خب من اصلن اینی که گفتی رو نمی فهمم . یقین به چی؟
- جـوان ایرانی
به هر چیزی. وقتی یقین پیدا کنی اون چیز که فکر میکنی درسته اون حست...هر چی. اون موقع دیگه آخر راهه. چون مطمئنی. شک نیست. دودلی نیست. تردید نیست. شک، تردید یعنی امید به بهتر شدن...به بهتر شدن نتیجه. هر چند شاید هم بدتر بشه. اما شاید! وقتی یقین پیدا کنی راه برگشت وجود نداره. راه رفتنی هم نیست. همه چیز متوقف میشه.
- Luminous
روزنوشت گذشته هیچوقت پاک نمیشه. گذشته رو هیچ جوری نمیتوان گم کرد. گذشته رو نمی شود گذاشت کناری و فراموشش کرد. گذشته با زدن یک دکمه دیلیت هم از ذهن سفر نمیکند، حتی اگر شیفت را هم بگیری. گذشته، نمی میرد. گذشته همیشه زنده است. و هر چقدر که چشم برگیری و بروی و پاک کنی و بچرخی و سعی کنی و عوض شوی و تغییر کنی و...باز هم گذشته روی تنت ماسیده. جوری چسبیده که حتی وقتی خسته از این همه رفتن و گریختن و پنهان شدن، سرت را ارام و آهسته از پناهگاهت بیرون میکشی تا ببینی هنوز آنجا به تو خیره مانده نشسته یا نه، انگار همین دیروز بود. تمام حس های گذشته ات را زنده می بینی، تمام افکارت، تمام رفتارت، تمام اتفاقات...همه چیز نفس می کشد. شاید همان وقت باشد که شک کنی که این فرداهاست که مرده پی نوشت کیوسک رو پاک کرده بودم تا خیلی از حس ها و اتفاقات گذشته رو فراموش کنم. حتی سبک نوشتاریم رو تغییر دادم. فرار کردم از هر چیزی که من رو به گذشته پیوند می داد. اما حالا که سرک کشیدم بیرون، می بینم همه چیز زنده و سرپاست. فقط این منم که خسته شدم. به همین خاطر پاورقی رو به همان سبک گذشته، سبک کیوسک ادامه می دهم شعر نوشت...
- Luminous
این عکس قبلا در فرندفید شر شده. هر چی گشتم دنبال یه عکس برای این فید چیزی مناسب تر پیدا نکردم. چه خاطره ای بهتر از بودن دوستان با هم...هر چند که من هیچ وقت توی این جمع ها نبوده باشم
- Luminous
بگو بگو ، که شکارت کنم ، بگو ... که شکارت کنم به غمزه مویم و آه ...
- Luminous
ببين ببين ، که فغانت کنم ، ببين ...... که فغانت کنم ، ز خنده چينم و لب را .....
- Luminous
ببين ببين که نشانت کنم ببين ... که نشانت کنم ز فتنه کينم
- Luminous
نماز شام غريبان چو گريه آغازم ...... به مويههاي غريبانه قصه پردازم ..... به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار ..... که از جهان ره و رسم سفر براندازم ....
- Luminous
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب ...... مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم ..... خداي را مددي ، اي رفيق ره تا من ، به کوي ميکده ديگر علم برافرازم .....
- Luminous
بيا بيا ، که نگارت شوم ، بيا ... که نگارت شوم ، به طرفه سايم و تن را .....
- Luminous
بيا بيا ، به زيارت شوم ، بيا ... به زيارت شوم چو خسته پايم و آه
- Luminous
هماي اوج سعادت به دام ما افتد .... اگر تو را گذري بر مقام ما افتد ...... حباب وار ، براندازم از نشاط ، کلاه ..... اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد ....
- Luminous
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي ....... بود که قرعهي دولت به نام ما افتد
- Luminous
شکن شکن ، که شيارت کنم ، شکن ... که شيارت کنم ز شرح شاهد و شور
- Luminous
شکن شکن ، چه شرارت کنم ، شکن ... چه شرارت کنم ، ز شمس شاهد و شور
- Luminous
یک مسیره مشخص داره برگشتن؛ یعنی که شما رفتی، رسیدی، موندی پس وقتی یک جا نشستی و درجا زدی و خیره ماندی و حالا دوباره بلند شدی که راه بیفتی، نگو برگشتی به زندگی این فرو رفتن و بیرون اومدنه. نه رفتن و رسیدن و موندن و برگشتن + من هنوز نرسیدم که بمونم و برگردم
- Luminous