آدمک آخر دنیاست بخند / آدمک مرگ همینجاست بخند / دست خطی که تو را عاشق کرد / بازی کاغذی ماست بخند / آدمک بچه نشی گریه کنی / کل دنیا سراب است بخند / آن خدایی که بزرگش خواندی / به خدا مثل تو تنهاست بخند...
زندگي من به نظرم همانقدر غيرطبيعي،نامعلوم و باور نكردني مي آمد كه نقش روي قلمدانی كه با آن مشغول نوشتن هستم - گويا يك نفر نقاش مجنون و وسواسي روي جلد اين قلمدان را كشيده - اغلب به اين نقش كه نگاه ميكنم مثل ايناست كه به نظرم آشنا میآيد. شايد براي همين نقش است... شايد همين نقش مرا وادار به نوشتن میكند
فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم...اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند... فقط او می توان مرا بشناسد او حتما می فهمد.... می خواهم عصاره نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:«این زندگی من است» (صادق هدايت)
ماه به ابر اندرون تيره شدست و زبون / اي مه كز ابرها پاك و بعيدي بگو
- matilda
چه تنگنای سختی است زندگی... / یک انسان یا باید بماند یا برود / و این هر دو اکنون برایم از معني تهي شده است / و دریغ که راه سومی هم نیست... (دكتر شريعتي)
بر صليبم ، ميخ کوب ! / خون چکد از پيکرم ، محکوم باورهای خويش / بوده ام ديروز هم آگاه از فردای خويش / مهر ورزی کم گناهی نيست ! می دانم ./ سزاوارم ، رواست آنچه بر من می رسد/ زين ناسزاتر هم سزاست .
اي بكرده يار هر اغيار را / وي بداده خلعت گل خار را / لذت انعام خود را وامگير / نقل و باده و جام خود را وامگير / ور بگيري كيت جست و جو كند / نقش با نقاش چون نيرو كند / منگر اندر ما مكن در ما نظر / اندر اكرام سخاي خود نگر...
و آنچه كه زیبا نیست زندگی نیست/ روزگار ماست / از آنچه كه رنج میبریم / زندگی نیست / زندگاناند / شوخی كودكانهای بود زندگی /
كه بزرگ شده است / و از كفمان رفته است...(شمس لنگرودي)
اي كاش مي توانستند از آفتاب ياد بگيرند / كه بي دريغ باشند / در دردها و شادي هاشان / حتي با نان خشكشان / و كاردهايشان را جز از براي قسمت كردن بيرون نياورند... (شاملو)
اینک / صدای آن یار بی دریغ گل می کند / در سبـــــــــزترین سکوت / و گلهای هرزه را / در بارش مداوم خویش / درو می کند / جنگل / در اندیشه های سبـــــــــز تو جاری ست (خسرو گلسرخي)
نیمکت کهنه باغ / خاطرات دورش را / در اولین بارش زمستانی / از ذهن پاک کرده است / خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم / خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی (حسين پناهي)
پس این ها همه اسمش زندگی است /دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها / حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد / ما زنده ایم چون بیداریم / ما زنده ایم چون می خوابیم / و رستگار و سعادتمندیم / زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی / برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم..
رسالت من این خواهد بود / تا دو استکان چای داغ را / از میان دویست جنگ خونین / به سلامت بگذرانم / تا در شبی بارانی / آن ها را / با خدای خویش / چشم در چشم هم نوش کنیم (حسين پناهي)
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد / و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت / روزي كه كمترين سرود / بوسه است / و هر انسان / براي هر انسان / برادري ست./ روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است / تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.