یهو نوستالژیک شدم، 5 سال پیش داشتم با مترو از سر کار برمیگشتم خونه، داشت پشت پنجره های قطار بارون میباریدو منم داشتم آلبوم دوستت دارم ناصر عبدالهی رو گوش میکردم؛ چقدر تنها بودم؛ داره بارون میباره،،،، پشت این پنجره ها داره بارون میباره
اسمایلی مرد مسنی که کنار جوب آب نشسته و با چشمای ضعیفش داره حرکت یه برگ زرد رو دنبال میکنه و با حالتی اندوهناک از اعماق دلش آه جگر سوزی میکشه و تو خیالاتش با سرعتی عبور برگ تک تک خاطرات 70 سال زندگیش از جلوی چشاش عبور میکنن
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد،وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد،مستی سرم آمد نور نظرم آمد ،چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد،آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد، وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد