Sign in or Join FriendFeed
FriendFeed is the easiest way to share online. Learn more »
از تنهایی بوی هر دختری که از کنارم میگذرد مستم میکند ، ... چشم و گوشم را می بندم و ادامه میدهم
فلسفه توی همه ی زندگی ام رخنه کرده.دیشب که بیرون بودیم ارش از بحث‌هایم با مهدی کلافه شده بودو پرسید واقعن باید سر همه چیز بحث کرد؟
در اطاق رو قفل میکنم . فکر اینکه کسی توی اطاق بیاید اذیتم میکند . دیگر از فکر کم کردن فاصله ها بیرون امده ام ، فقط میخواهم ازارم ندهد
امروز هیچ کاری نکردم . نشستم به بیتابی های دلم خیره شدم بدون هیچ فراری هیچ تلاشی برای تمام کردنش
طعم تلخی را که از صبح توی دهنم مانده با اطاق و تنهایی ام خالی میکنم . بیرون صدای زندگی کردن خانواده ام می آید
مامان بیدار شده و دارد میزها را گردگیری میکند . نشسته ام روی مبل و نگاهش میکنم و کتابهایم را ورق میزنم
همه جا دنبال تو میگردم . باید حتمن ببینم که پشت همه چیز ایستاده ای و اینکار همانقدر در نظر دیگران احمقانه نمود میکند که نبودش در نظر من
با همون سرعتی که فکری توی سرم میاد و همه چیز رو متحول میکنه با همون سرعت هم فراموش میشه . دیگه نمیدونم به چه چیز میشه اعتماد کرد
فکر میکنم هیچ چیزی را درست نفهمیده م یا اگر هم فهمیده ام یادم رفته . همیشه باید از اول شروع کرد . هر لحظه ی درست ، یعنی همان لحظه ی اول
صبح بیدار شدم رفتم اشپزخانه مامان داشت ظرف ها را میشست.پرسیدم تخم‌مرغ میخوری؟احساس کردم این چیزیست که همه به هم میگویند وما فراموشش کرده ایم
به نام خودت تنها چیزی که مانده ای ... بسم الله
سعی میکنم ساکت و ارام این صبوری پخته رابگذرانم تا این برهه هم بگذرد...نکند که دهنم کج برودو بازشود و زر زری کند و ننه من غریبم بازی دربیاورد
دیگر نمیتوانم با ادمها کنار بیایم ... در واقع دیگر نمیتوانم با ادمی که از خودش بیزار نباشد کنار بیایم . ان را هم که ندارم
پی نوشتی بر یک حاشیه - http://mochalist.wordpress.com/2009...
Other ways to read this feed:Feed readerFacebook