ساعتی با منی و می روی
و هر چه می کنم بنویسمت
خودکار قدیمی لج می کند
نمی نویسد و من جز این
قلم دیگری ندارم .
شاید
قسمت است که از پشت حصار فلزی پنجره
باران را لمس کنم
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست ....شیرازی ها دمتون گرم کاری کردید که آقای ا.ن با ترس لرز و بدون سر و صدا به شیراز بیاد و بره انقدر بی سرو صدا که حتی توی تلوزیون میلی هم جرات پخش کامل اخبار مربوط به سفر شیرازش رو نداشتند انقدر بی سرو صدا که هیچ هیئت استقبالی تشکیل نشد و انقدر با ترس و لرز که تمام اطراف حافظیه رو اتوبوس اتوبوس سپاهی ایستاده بود...
تو کتاب درسی دبیرستان تاریخ معاصر در یکی از پاورقی ها تکه ای از وصییت نامه پطر کبیر رو نوشته بود : پطر کبیر به روسها وصییت میکنه که برای سلطه بر جهان اول باید به ابهای گرم خلیج فارس دست پیدا کنیم ... نگو که بالاخره پطر کبیر در گور به ارزوی خودش رسید و وای بر ما
امشب خیالِ دل به سفر می برد مرا دستم گرفته سوی خطر می برد مرا از حلقه های موی پریشانِ روزگار چشمت به شهرِ شور و شرر می برد مرا امشب هوای شعرِِ ترِ عاشقانه ای تا سُکر دلنشینِ سحر می برد مرا با گونه های گل زده از شرمِ عاشقی یادِ لبت به کانِ گهر می برد مرا امشب دلم به بزمِ دلت دل نمی زند بر درگهِ تو تا لبِ در می برد مرا دستت به گردنِ غزلم حلقه می زند...
عصر همان روزی که داش آکل به نیش خنجر کاکا رستم از پا میافتد، طوطی را به دست مرجان میرسانند. طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیدهای میگوید: مرجان ... مرجان ... تو مرا کشتی ... به که بگویم مرجان ... عشق تو ... مرا کشت.